کد خبر 304185
۹ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۱

روایت زندگی جانباز ۷۰ درصدی که از ویلچر تا مقطع دکترا پیش رفت

روایت زندگی جانباز ۷۰ درصدی که از ویلچر تا مقطع دکترا پیش رفت

نسیم چنگایی، جانباز ۷۰ درصد و قطع‌نخاعی از ناحیه گردن، تنها هفت سال داشت که بمباران خانه‌شان، زندگی او را برای همیشه تغییر داد؛ حادثه‌ای که به شهادت خواهر و برادرش و جانبازی او انجامید. با این حال، او از ویلچر به دانشگاه رسید، مدرک دکترا گرفت، سال‌ها تدریس کرد و امروز در کنار فعالیت حرفه‌ای، نقاشی را در سبک هایپررئالیسم دنبال می‌کند؛ زنی که می‌گوید به جای غرق شدن در حسرت گذشته، باید از داشته‌ها برای ساختن زندگی استفاده کرد.

به گزارش حیات، هفت سال بیشتر نداشت؛ کودکی که تازه قدم به مدرسه گذاشته بود و دنیایش پر از شیطنت‌های کودکانه بود، اما بمباران خانه، زندگی نسیم چنگایی را برای همیشه تغییر داد؛ خواهر و برادرش به شهادت رسیدند و خودش از ناحیه گردن دچار قطع نخاع شد. با این حال، او تسلیم محدودیت‌های جسمی نشد و با حمایت خانواده، مسیر تحصیل را از آموزش در خانه تا مقطع دکترا ادامه داد، سال‌ها در دانشگاه تدریس کرد و امروز در کنار فعالیت حرفه‌ای، نقاشی را نیز به‌صورت تخصصی دنبال می‌کند. چنگایی در این گفت‌وگو از مسیر دشوار زندگی، نقش خانواده، عبور از بحران‌های روحی، اهمیت هدفمندی و نگاهش به مشکلات افراد دارای معلولیت می‌گوید.

مشروح گفت‌وگو با این جانباز گرانقدر ۷۰ درصد را در ادامه می‌خوانید.

لطفاً خودتان را معرفی کنید و از حادثه‌ای که منجر به جانبازی شما شد؛ بگویید.

من نسیم چنگایی هستم، جانباز قطع‌نخاعی از ناحیه گردن. هفت‌ساله بودم که خانه‌مان بمباران شد؛ خواهر و برادرم در آن حادثه شهید شدند و من نیز دچار آسیب نخاعی از ناحیه گردن شدم. مادرم که خود جانباز ۴۵ درصد بود، هفت سال پیش از دنیا رفت؛ پدرم نیز در آن روزها در جبهه حضور داشت.

مواجهه شما با قطع نخاع شدن در آن سن و سال چگونه بود؟

زمانی که این اتفاق افتاد، تازه دوران مدرسه را آغاز کرده بودم؛ کودکی هفت‌ساله و پر از شیطنت. ناگهان دیدم که روی ویلچر نشسته‌ام. آن سختی را نمی‌توان در قالب واژه‌ها گنجاند؛ همیشه این پرسش در ذهنم می‌چرخید که: «چرا من؟ چرا باید دچار قطع‌نخاع می‌شدم؟»

پدر و مادرم در این مسیر بسیار یاری‌ام کردند و برایم انگیزه ساختند. در روزهای نخست، حتی توان حرکت دادن گردنم را هم نداشتم. پس از انجام جراحی‌ها، گردن و دستانم کمی به حرکت درآمد، اما انگشتانم همچنان بی‌حرکت ماندند و تا به امروز نیز همین‌گونه است.

چه چیزی به شما کمک کرد تا از بحران‌های اولیه عبور کنید؟

پس از عبور بحران‌های اولیه که با انزوا، خجالت، ناامیدی و حتی تنش با دیگران همراه بود، به این نقطه رسیدم که هر فردی در این جهان سرنوشتی دارد که بخشی از آن خارج از کنترل اوست.

گاهی ناخواسته در موقعیتی قرار می‌گیریم که می‌توانیم با شکایت، گریه و ضعف، فقط رنج بکشیم؛ اما می‌توانیم رویکرد دیگری داشته باشیم: اینکه از شرایط خود نهایت استفاده را ببریم و احساس نکنیم زندگی را باخته‌ایم. در نهایت، همه ما روزی از این دنیا خواهیم رفت.

نقش پدر و مادرتان در مسیر رشد و پیشرفت شما چه بود؟

پدر و مادرم در این مسیر بسیار یاری‌ام کردند و برایم انگیزه ساختند. به یاد دارم زمانی که برای اولین بار توانستم دستم را تکان دهم، پدرم قلم را آورد و گفت: «بنویس؛ باید یاد بگیری بنویسی.» با گریه گفتم که نمی‌توانم، اما پدرم با پافشاری گفت: «باید یاد بگیری؛ هر طور شده، با دندان یا کف دست، مداد را بگیر و بنویس.»

همین نگاه و پافشاری باعث شد مسیر تحصیل را با اراده ادامه دهم؛ از معلم خصوصی در خانه تا دریافت مدارک دیپلم، لیسانس، فوق‌لیسانس و در نهایت دکترا.

ورود به دانشگاه برای شما چگونه بود؟

نکته جالب این است که دانشگاه برای من شبیه به مدرسه بود؛ چون همیشه در خانه درس خوانده بودم، ورود به دانشگاه برایم مانند اولین روز مدرسه بود.

پس از اخذ مدرک دکترا، چهار سال در دانشگاه آزاد به تدریس مشغول شدم که تجربه‌ای بسیار رضایت‌بخش بود. اولین روز کلاس را به یاد می‌آورم؛ دانشجویان نشسته بودند و من که به دلیل تحصیل پیوسته، بسیار جوان به نظر می‌رسیدم، گمان کردند من نیز یکی از شاگردان هستم. با آرامش نشستم و گفتم: «لطفاً درب را ببندید.»

ارتباط شما با دانشجویان چگونه بود؟

با وجود این شرایط، در دانشگاه هنگام تدریس، توانستم ارتباط خوبی با دانشجویان برقرار کرده و فضایی دوستانه ایجاد کنم. مدیریت دانشجویان که برای بسیاری از افراد دشوار است، برای من تجربه‌ای لذت‌بخش بود و از اینکه توانستم آن را به بهترین شکل انجام دهم، خوشحالم.

به یاد دارم یکی از شاگردانم مبتلا به سرطان مثانه بود. مادرش روزی از من اجازه خواست تا فرزندش کمتر در کلاس‌ها حاضر شود؛ به او اطمینان دادم که اشکالی ندارد و او می‌تواند با مطالعه در منزل، در امتحانات پایان ترم موفق شود.اما جلسه بعد، او را در کلاس دیدم. وقتی علت حضورش را پرسیدم، پاسخ داد: «من با دیدن شما احساس آرامش می‌کنم و در این لحظات، دردم را فراموش می‌کنم.» این جمله تأثیر عمیقی بر من گذاشت.

آیا در مسیر زندگی با بحران‌های روحی و احساس خجالت از شرایط جسمی خود نیز مواجه بودید؟

بحران‌های روحی زیادی داشتم؛ مثلاً از لاغر بودن انگشتانم خجالت می‌کشیدم و همیشه سعی می‌کردم وقتی با ویلچر به بیرون می‌روم، دستانم را پنهان کنم. حتی مانتوهایم باید حتماً جیب‌دار می‌بود تا بتوانم دستانم را در آن‌ها پنهان کنم. یکی از کابوس‌هایم نیز این بود که وقتی به دانشگاه می‌رسیم، پدرم مرا در آغوش بگیرد و از ویلچر پیاده کند.

چه زمانی تصمیم گرفتید شرایط جسمی‌تان در حاشیه قرار بگیرد و توانمندی‌هایتان دیده شود؟

آنچه مسلم است، اهمیت «هدف» است. همیشه دوست داشتم به جایگاهی برسم که در آن، شرایط جسمی من در اولویت قرار نگیرد. هر جا که می‌رفتم، از خیابان و مطب دکتر گرفته تا جمع‌های مختلف، مردم با نگاهی پر از تأسف و دلسوزی به من می‌نگریستند و می‌گفتند: «آخ، چه گناهی دارد؟!» اما وقتی می‌دانستند تحصیل کرده‌ام،نگاهشان تغییر می‌کرد و با تعجب می‌گفتند: «واقعاً؟!» این برای من بسیار خوشایند بود؛ اینکه بتوانم پشتِ جایگاه علمی و توانمندی‌هایم قرار بگیرم و شرایط جسمی‌ام در حاشیه باشد.

در حال حاضر چه فعالیت‌هایی دارید؟

در حال حاضر، پس از دوازده سال سابقه کار در یک شرکت هلدینگ کشاورزی، به فعالیت‌های حرفه‌ای خود ادامه می‌دهم. در کنار کار، نقاشی را نیز به صورت حرفه‌ای در سبک «هایپررئالیسم» (فراواقع‌گرایی) دنبال می‌کنم؛ هنری که حدود سه تا چهار سال پیش به طور جدی آن را آغاز کردم. تمام این‌ها را نه از روی خودستایی، بلکه برای تأکید بر این نکته می‌گویم که توانستم در شرایط موجود، از زمانم به بهترین شکل استفاده کنم.

نگاه شما به حسرت گذشته و بازگشت به دوران جوانی چیست؟

یک روز در کلاس، یکی از دانشجویان از من پرسید: «استاد، دوست داشتید دوباره جوان شوید و به دوران دبیرستان برگردید؟» ما همیشه فرصتی برای بحث‌های آزاد داشتیم تا دانشجویان از خستگی دروس رها شوند. در پاسخ گفتم: «نه.» وقتی تعجب کرد و گفت: «عجیب است! همه که دوست دارند»، به او پاسخ دادم که من دوست ندارم؛ چرا که می‌خواهم همان مسیری را که با تمام سختی‌هایش پیموده‌ام، دوباره طی کنم و هیچ حسرت و پشیمانی در دلم ندارم. به باور من، پشیمانی و غرق شدن در حسرت‌های گذشته، آسیب بزرگی است که انسان‌ها به خود وارد می‌کنند.

درباره استفاده از زمان و زندگی هدفمند چه توصیه‌ای برای جوانان دارید؟

متأسفانه بسیاری از جوانان را می‌بینم که بدون هدف و انگیزه، ساعت‌ها وقت خود را در فضای مجازی تلف می‌کنند. من اصلاً صفحه ای ندارم! با خود می‌گویم به‌جای این کار، کتاب بخوان، فیلم ببین یا نقاشی بکش.

نمی‌گویم همه حتماً باید این کارها را انجام دهند؛ هر فردی می‌تواند به باشگاه برود، شیرینی‌پزی یاد بگیرد یا هر فعالیت دیگری که در آن «لذتِ ساختن» نهفته باشد را دنبال کند. دیدن این هدر رفتن عمر، مرا واقعاً ناراحت می‌کند؛ چرا که عمر می‌گذرد و منتظر ما نمی‌ماند. پس بهتر است از آن به بهترین شکل استفاده کنیم.

به نظر شما چگونه می‌توان به چنین نگاه و نگرشی در زندگی رسید؟

شاید بپرسید چگونه می‌توان به این دیدگاه رسید؟ این مسئله نسخه واحد یا داروی مشخصی ندارد؛ کلید کار در این است که انسان احساس کند زمانش محدود است.

ما چند بار فرصت داریم پانزده یا بیست‌ساله باشیم؟ فقط یک بار. می‌دانم شرایط سخت است، بحران اقتصادی و مشکلات بسیار است، اما پرسش اصلی این است: «من توانایی‌های خود را چقدر می‌بینم و چگونه با همین داشته‌هایم پیش بروم تا در آینده حسرت نخورم؟»

بسیاری بهانه‌تراشی می‌کنند؛ یکی می‌گوید پول باشگاه ندارم، دیگری می‌گوید نمی‌توانم در کلاس‌های آموزشی شرکت کنم؛ در حالی که می‌توان در خانه ورزش کرد و صدها سایت آموزشی رایگان در اینترنت وجود دارد. این‌ها همه بهانه هستند.

من خودم زمانی فکر می‌کردم نمی‌توانم قلم به دست بگیرم، اما پدرم با ایستادگی و امتحان کردن روش‌های مختلف ــ از لای انگشتان گرفته تا گرفتن قلم با دندان ــ به من کمک کرد تا در نهایت یاد بگیرم چگونه قلم را در کف دستم بگیرم و بنویسم یا نقاشی کنم.

ما باید در زندگی به دنبال هدف باشیم تا وقتی سنمان بالا رفت، احساس کنیم ابتدا برای خودمان، سپس برای خانواده و در نهایت برای جامعه مفید بوده‌ایم و حرفی برای گفتن به فرزندانمان داشته باشیم.

دیدگاه شما درباره شرایط شهری و مشکلات تردد افراد دارای معلولیت چیست؟

در مورد مدیران نیز، من فردی پرتقاضا نیستم و می‌دانم که محدودیت بودجه و امکانات وجود دارد. نمی‌توانم بگویم تمام متروها باید حتماً آسانسور داشته باشند، چرا که می‌دانم این امکان در همه جا فراهم نیست.

خود من نیز برای هر بار خروج از خانه، مجبورم با اسنپ و دردسرهای رانندگان دست‌وپنجه نرم کنم. اما تنها امیدوارم مدیران با واقع‌بینی بیشتری برای بهبود شرایط گام بردارند.

وضعیت فعلی زیرساخت‌های شهری، واقعاً ویلچر را مستهلک می‌کند. چقدر خوب بود اگر ما نیز می‌توانستیم از وسایل حمل‌ونقل عمومی استفاده کنیم. در بسیاری از کشورها، مانند ترکیه، اتوبوس‌ها، متروها و ترامواها تمام استانداردهای لازم را دارند تا یک فرد ویلچری بتواند بدون نیاز به پیاده شدن از ویلچر، جابه‌جا شود.

چه انتظاری از مدیران و مسئولان دارید؟

مدیران ما باید دلسوزانه‌تر عمل کنند و در فرصتی که دارند مفید باشند، آنچه از انسان باقی می‌ماند، «مفید بودن» است. از نظر من، لذت مفید بودن با هیچ پول و جایگاهی قابل مقایسه نیست؛ اینکه شب وقتی سر را روی بالش می‌گذاری، بدانی هرچه در توان داشتی انجام داده‌ای.

مدیران باید نگاه ویژه‌ای به افراد دارای معلولیت داشته باشند؛ به گونه‌ای که آن‌ها را مانند خواهر یا برادر خودشان ببینند. انسان برای خانواده‌اش تمام تلاشش را می‌کند.

امیدوارم مدیران کشور به این بُعد توجه کنند که گرهی از کار یک انسان باز کنند؛ چرا که فارغ از مسائل اعتقادی، این کار انرژی مثبت بزرگی به خودِ آن‌ها نیز بازمی‌گرداند.

انتهای پیام/

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha